هرچی بخوای همونه

**وقتی چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهد ببارد**

باران(سروده ی بارنی عزیزم)

سلام اونقدر نظر بارنی جون زییا بود که حیفم اومد نذارمش تو وبلاگ. بارنی جونم ممنونلبخند

 باز باران بارید و نفهمیدیم که آسمان دل گیر است گویی که خدانیز

دلش میگیرد چه عجیب است زمین که نمی بلعد آب و چه بدتر انسان

که همه حرف از عاشقی باران را بر زبان هادارند. گویند که باران

زیباست نعمت خوب خداست  نکند قطع شود این نعمت ,همه با چتر به

زیرش آیند. نکند خیس شوند. یا که در گوشه یک دیواری, سرپناهی

گیرند من از آمدن باران خوشنودم, چون هر قطره ی این نعمت شکر

گفتن دارد. چون که میفهمم باز ,بوی عشق می آید که خدایی هست

زندگی آغاز دنیا نیست, عاشقی مخصوص ماها نیست بلکه, معبود

عاشق است .عاشقی که حال عاشق می خرد. عاشقی جز این نیست

فراق معشوق کشیم از با هم بودن لذت ببریم عاشقی را باید از خدا

آموزیم که چه زیبا عشق را به رخ  ما می کشد .ابر یک واسطه بینابین

است و زمین یک ابزار تا که عاشق را به پهلو بکشد و همین شد که

زمین مسکن انسانها شد!                     

                            سراینده بارنی

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

دلم گرفته بود واسه همین نوشتم...!!!

 

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت ماننده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد


 دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد

 

دلم شکست صدای شکستنش زمین رو لرزاند ولی من به احترام دوستیمون باز هم سکوت میکنم!!!

برگرفته از وبلاگ تنهایی

[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

خدا حافظی

سلام سلامی به سردی یخ در بهشت تو اوج گرمای تابستون و به

گرمی دلها ی مهربون تو همه ی فصلای سال چه پاییزو چه زمستون...

دوستای صفانامه ای من امیدوارم که حالتون خوب باشه انشا...

امروز اومدم یه خبری رو بهتون بدم:شاید بعضی ها از شنیدنش

خوشحال بشن و کسایی هم باشن که ناراحت میشن نمیدونم به هر

حال...

واما اصل مطلب اینکه:

اومدم تا با یه عالمه تاسف ازتون خدا حافظی کنم سال دیگه همین

موقع

قول میدم که دوباره میام پیشتون البته اگه عمری باقی بود و به اون

چیزی که میخوام رسیده بودم...

در آخر میخوام از همه ی کسانی که با حضورشون تو وبلاگم باعث

خوشحالیم میشدن تشکر کنم

وبگم خیلی خیلی دوستشون دارم و برای همشون آرزوی سعادت و

موفقیت می کنم

 

خیلی خیلی

       دوستتون دارمقلبقلب

 

          به امید دیداربای بای

[ چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان  جهان را با همه زیبایی و زشتی  به روی یکدگر ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را وازگون مستانه

می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که در همسایه صد ها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم

بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم آدم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر

فکری در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که میدیدم عزیزی نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد وگرنه

من بجای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم!

<<عجب صبری خدا دارد>>  

[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

امید و...

 

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت

 

عشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند

 

زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

نفس...

یه سلام آلبالویی مخصوص به شما و به 

نفسم که خیلی زیاد دوسش دارم اومدم تا

 

قبل از رفتنم آخرین مطلبو بخاطر دوست گلم

 

بذارم فقط کاشکی خوشش بیاد...! 

 یه شعر طنزه یجورایی خودم ازش خوشم اومد

کاش تو هم خوشت بیاد!:

 

حافظ

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 

 

 

صائب تبریزی

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

 

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

 

 

شهریار

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

 

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

 

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

 

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

 

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

 

 

 دریایی

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

 

نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را

 

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

 

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ

 

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

 

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

 

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را!

 

 

 

کامران سعادتمند

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 

 نه او را دست و پا بخشم نه شهری چون بخارا را

 

همان دل بردنش کافی، که من را بیدلم کرده

 

نمی خواهم چوطوطی من، بگویم آن غزلها را

 

غزل از حافظ و صائب و یا دریایی بی ذوق

 

و یا آن شهریار ترک که بخشد روح اجزا را

 

میان دلبر و دلدار نباشد حرفِ بخشیدن

                   اگر دلداده می باشید مگویید این سخنها را

راستی یه شعرم واست دارم:

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

 

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی


 

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

 


تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

 


خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

 


تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

 


ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

 


من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

 


در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

 


در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

 


من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

 


من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

 


از آتش سودایت دارم من و دارد دل

 


داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

 


دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

 


کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

 


ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

 


روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

 

به امید دیدار تا چند روز آینده البته اگه عمری باقی بود!!!

راستی نفسم خیلی دوستت دارم هوای صفامو داشته باش

[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

 

رفته خود از عرش تا به فرش سراسر

 

زیر فلک سایه لوای محمد(ص)

نوری(سیّاره) یافت راه هدایت

تا که شدش عشق رهنمای محمد(ص)

عید مبعث مبارک باد

 

 

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

ماجرای عشق دوخط موازی!

 

 

سرکلاس دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به

دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی

قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم

بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه

ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند

مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !!

 
                            ........................................................
 
 
 
[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]